تبليغاتX
وقتی که خواب کم می آورم !!!

وقتی که خواب کم می آورم !!!

سلام به دوستان عزیزم

امیداورم حالتون خوب باشه، ذهنتون شاعر، و روحتون همچنان بزرگ... بعد از چهار ماه و چند روز با یک

 شعر اومدم که باید چهار ماه پیش اینجا می بود ولی نمی دونم چرا از اون موقع تا حالا نتونستم اینجارو

 بروز کنم!

دوازده تیرماه امسال دایی حسینم از بین ما رفت، و همه مون رو با حجم بزرگی از نبودنش تنها  گذاشت.

 دایی پر بود از لطافت، شعر، صدا، موسیقی... پر بود از هنر و این در تمام رفتار و اخلاقش نمود

 داشت. برای آدم های عمیق نوشتن خیلی سخته و من فقط حسم رو از نبودنش  گفتم.

 

"تو ایستاده ای!"

دایی حسین

 

راه افتادیم به دنبالش!

خاک ها فریاد بودند

جنوب تبخیر را می فهمید

 و هوا رنگِ مرده ای داشت از تقابلِ خستگی و فریاد

 

شیون روی موهای آشفته ات پیچید

و تمام اندامت را فرا گرفت

ما خواب زده لباس هامان را پوشیدیم

و از تغییر ناگهانی امروز گفتیم

تاریخ روی نبض هایمان خشکید

 دوازده تیر، دوازده بار بر دست هایمان کوبید!

.....

چقدر شبیه تولدت بودی

چقدر شبیه روزی که ندیدمت

چقدر شبیهِ...

 

بیا بایستیم!

و رو به جنوب از تو بگوییم

خاک ها را کنار بزنیم

ها! کنیم به لب هامان...

قصه از همین جا شروع شد:

-"تو ایستاده ای، خیره!

و ما به دنبالت راه افتاده ایم!!!"

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 23:9 توسط حدیث جمالی| |

...

من اتفاق های شب را

در سکوتی ماهرانه مات کردم!

و تمام روشنی ها

چون کودکانه های معصوم دختری

در پیشِ چشم های من،

به خواب می رفتند

تبسم هایی شیرین

در گوشِ رویاهایم زمزمه می شد!

تا من، بی حرکت لبی

و اشارتِ انگشتی

تمامِ کاغذهای دنیا را

شبیهِ کبوتری تنها

به سویِ آبی آرام بفرستم

و فوج، فوج تحویل بگیرم

آنچه که

          زندگی دوباره، می نامندش!!!

 

 

پ.ن: دوستان عزیزم ممنون برای کامنت های نازنینتان، بسیار عذر می خواهم که پاسخگویشان نبودم!

نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 21:59 توسط حدیث جمالی| |

 " "

 

زمین برای من

چقدر کوچک خواهد بود

وقتی که در قلب ها چیزی نیست

جز انکار لبخندی

تپشِ ابلهانه ای

و نگاهِ سفیهی...

 

کودکانمان بزرگ می شوند

و روی تمام سنگ ها را می تراشند

انسان خواهند ساخت از رویاهایشان

 

و ما به آن ها خواهیم گفت

بزرگ می شوید

و در دست هایتان معجزاتی می بینید

که فراموشتان می شود

ما مادرانی بودیم

که درس های لبخند را بی آنکه بیاموزیم

آموزاندیم!

که فراموشتان می شود

ما هرگز دخترانی عاشق نبودیم

اما شما، تا می توانید دختران و پسرانی شاد باشید

و از گونه هایتان عشق بریزید

ما گذاشتیم لب هایتان پر از حرف های بو دار شود

گذاشتیم دهانتان بو بگیرد

و هی تنفس کردیم

هی زنده شدیم

هی جان گرفتیم

جان گرفتیم

جان گرفتیم

جان گرفتیم

تا مردیم....

 

پ.ن:  خیلی کلیشه ای و البته خییییییییییییلی عمیق "عیدتون مبارک!"

امیدوارم سال جدید دروازه ی خوشبختی هاتون باشه!

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 0:10 توسط حدیث جمالی| |

"بی شک!!!!"

 

همه ی دخترها

بی شک سفید بختند

وقتی که با چادرِ سفید

بر سرِ سفره ی رویاهایشان می نشینند

و همه ی مردها

بی شک

می توانند نقشِ شاهزاده ای را بازی کنند

که اسبش را...

شمشیرش را...

و گاهی خودش را

جا گذاشته است!

 

همه ی دخترها

بی شک سفید بختند!!!

 

پ.ن (۱):  برای گذاشتن این شعر هیچ دلیل منطقی ای ندارم! فقط دوست داشتم که باشه! همین!

پ.ن (۲): ممنونم که می خونید!

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 17:56 توسط حدیث جمالی| |

«زندگی؟!»

 

-"کجا؟"-

رویِ یک نفس، نفس زدن!

پشتِ شیشه ی بخار

ها کنی به قطره ها

چکه چکه رد شوی

                روی یک نگاه یا...

یا درونِ حلقه ی

                  گرمِ قهو ه ای جدا

 

روبرو، چکمه ای

راه به راهِ رفتنت

ساعتِ دقیقه ای

کند و کند/ تیک و تاک

حل شوی میان خود

طعمِ تلخ، طعمِ خشک

جیر، جیرِ فکرتو!

هی قدم زدن میان زندگی

از سر کوچه تا...

این همه دوندگی؟!

 

حلقه های قهوه ای،

این بخار شیشه ای

ها شدن

زندگی!

این همه دوندگی

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:17 توسط حدیث جمالی| |

"راهی می شویم"

خدا، قرآن، و تمام کلمات روشن

از بسم...

          تا عظیم!

از تولد...

          تا طلوع!

ما سنگ هایمان را به دوش کشیدیم

و تدفین هدایتی بود

                     برای آنان که بی سنگ متولد شدند

راه، ره بود برای ما

                     که کلمات را با ادغام می خواندیم

و قرآن را قاریانی تلاوت کردند

که از هجای بسم به

                      عظیم رسیدند

 

ما ماندیم!

با سنگ هایمان به دوش

تا اینکه حکایت شدیم

و بازنوشتنمان!

تاریخ حادثه بود

جرقه ای، میان انفعالات زمین

و زمین،

        ناگزیر زیر حجم تکرار می چرخید

ما باز ماندیم

ما بازمانده شدیم

و در هدایتِ تدفین

سنگ هایمان به دوش

                    خاک می شدیم   

زمین می چرخید

                 ما هدایت می شدیم

در راهی که ره بود

در،

           هدایتِ تدفین!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:35 توسط حدیث جمالی| |

"کنش!"

 

این اتفاق نیست

که رنگین ترین واقعیت تصورت

مثل سیاه و سفیدهای کاغذی

بدونِ قاب های کهنه و نو فراموشت کند

 

دخترِ خیال باف

                     خیال بافِ دختر

                                          بافی، که دختری، که خیالی...

شاید نتیجه اش بشود

           - شاعرِ خوشحال-

شاعرِ خوشحالِ گریان

که طبیعی ترین رفتارِ شعرگونه است

و منطقی ترین واکنش

علیه کنش

یک کنشِ سیاه و سفید

با تبریکات بی شائبه

به مناسبت بیست و سومین سالگردِ خوشحال بودنش!

                                      -"تبریک زیبای من!"-

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:35 توسط حدیث جمالی| |

"فلسفه، آدم ها، هیچ وقت...!"

آدم ها هيچ وقت آدم نمي شوند

وقتي با فكرهاي مشوش

                              مستطيل و مربع را منحني مي كشند

و مي خواهند از دلِ يك دايره

                    مثلث بيرون بياورند

آدم ها هيچ وقت آدم نمي شوند

وقتي كه پهناي تفكر خنده

از اين گوشه لب تا به آن ورش بيشتر نمي رسد

و با تمام وجود

                   مي شود، اخم كرد و آدم نشد!

 

 

بله...! اصل همين است

يك خانم و يك آقا

بايد تكميل شوند

تا جامعه شروع به تكثير كند

و فلسفه زندگي شكل بگيرد

بله...! فلسفه!؟

چيزي كه آدم هايي كه هيچ وقت....

                                             و اتفاقاً من هم هيچ وقت!

 فلسفه از همين جا شروع مي شود

من، تو، او و خيلي هاي ديگر كه هيچ وقت...

 

حالا من مربع، تو مثلث

و خدا دايره ها را كشيده است!

 

 

پ ن 1: سلام به دوستان عزيزم

پ ن 2: اين تأخير طولاني رو به خوبي خودتون ببخشيد. براي رسيدن به بعضي چيزها، بعضي چيزهارو بايد كنار گذاشت. اما از حالا هستم و از با شما بودن لذت خواهم برد.

پ ن 3:  از ديدن حذف وبلاگ بعضي از دوستان عزيز خيلي دلم گرفت.

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:38 توسط حدیث جمالی| |

سلام

یک سلام گرم و دوستانه به تمام دوستان خوبم در این دنیای مجازی.

یک پرانتز باز (سلام کردن چقدر چسبید، چند ماه هست که می نویسم؟ تا حالا سلام نکرده بودم! می بینید روزگاررا، عصر ماشین و فراموش کاری و هزار تا دلیل دیگر... خداییش پدر مخترع این ماشین آلات را بیامرزد که بهانه می دهد دستمان... خدا! بیامرزش!) پرانتز بسته البته در پرانتزی که  خط دوم باشد یعنی اول بسم الله نباید این قدر روده درازی صورت بگیرد ولی شد دیگر، ببخشاییدم!

خوبید همگی؟! ایام به کامتان هست؟ نیک می گذرد روزگار؟! امید که همه چیز بر وفق مرادتان باشد.

 اما من نمی خواهم زیاد وقتِ ارزشمندتان را با کلماتم بگیرم، راستش غرض از مزاحمت تشکر بود و پوزش و آوردن چند دلیل ماشین آلاتی! برای نبودن!

در این مدت (از ابتدای تولد وبلاگم "وقتی که خواب کم می آورم") با دوستان فرهیخته و ارزشمند زیادی آشنا شدم که به حق با تشویق ها و انتقادها و راهکارها روحیه می دادند و می دهند برای ادامه راهی که در پیش گرفته ام، یعنی می دانم کسانی هستند که مرا (شعر مرا) می خوانند و به بودن یا نبودنشان اهمیت می دهند، بعضی ها با نام مستعار نقدم می کنند، بعضی با نام و نام خانوادگی دقیقشان تشویق، بعضی اصلاً برایشان مهم نیست شاعر کیست، کلمه به کلمه شعر را برایم توضیح می دهند و حالا گاهی دوستانی هم برای تفریح (انگار که آمده باشند پارکی چیزی!) لبخندی، نیشخندی، گلی می گذارند و می روند، دستِ همه تان درد نکند آنهایی که خوانده و نخوانده می گویید که آمدیم. به خصوص تشکر از دوستانی که دعوت می کنند و من مهمان دنیای شان می شوم. اما من (منِ کوچک) متأسفانه در این چند وقت نتوانستم آنگونه که باید جوابگوی محبتتان باشم و حسابی شرمنده ام. به همین خاطر (شرمندگی) تصمیم گرفتم تا زمانی که این دقیقه ها مدام برایم کم می آیند (ناز می کنند!) این جا را به یک تعطیلی موقت دعوت کنم تا در زمانی بهتر با وقتی بیشتر و احساسی تازه تر و شعری شاعرانه تر برگردم. البته این به معنای خداحافظ نیست، چون اصلاً با این واژه میانه خوبی ندارم، فقط یک مرخصی کوچک است.

امیدوارم وقتی برمی گردم دوستان ارزشمندی چون: رضوان ابوترابی، کوروش همه خانی، لادن جمالی، پروین نگهداری، محمد علیجانی، مهرداد کاظمی، آیسان، مرداب نامه، لیلی، مهران سیدی،مهسا زهیری، علی ساروی، امیر هدایتی، فرامرز دهگان، رضا باب المراد، سعادتیان، یونس معروف نژاد، غلامرضا شبانکاره، حسین تیموری، سجاد واعظی،علیرضا افروز، احسان عمرانی، امین ماندگار،سمانه، طاهره دهقان، یونس رازقی پور، آرش عارف، امیدرضا چاووشی، رضا طاهری، عبدوی جط، ابراهیم جاگرانی، ابراهیم بانی، زخم، جدی نگیر، یاس، محمد و... و تمام دوستانی که من شاید از قلم انداخته باشم، فراموشم نکنند و برای بهتر بودنم دعا کنند.(از قبل برای استغاثه هایتان سپاسگذارم!)

به خدا می سپارمتان و آرزو دارم لحظه هایتان سرشار از رویشی بی انتها باشد.

بدرود تا درودی که.....

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:16 توسط حدیث جمالی| |

"تجزیه"

 

استخوان هایم
زیر حجم درد می ترکند
و صدای ناله هایم را
فقط پریانی می شنوند
که عریان اند از خیال آب


تجزیه،
آرام اتفاق می افتد
مثلِ مرگِ نیلوفر
و من این جا
با خاک هم پیمان شده ام
می دانم
می دانم برای تولد
قدری دیر آمده ام
اما خاک
مرا متولد خواهد شد
روزی که فرزندانم
به پایکوبی آفتاب رفته اند
و کودکانشان
به عطر نیلوفر زنده!

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:2 توسط حدیث جمالی| |

Design By : Night Melody